
لوکشین : پارک ... خانواده شمعدانی درحال شام خوردن یه پسر ظریف حدودا 10 ساله... یه دستش زنبیل ( از همون زنبیلهای دهه 50)... یه دستش ، دست برادر 4-5 سالش گفت : سلام... ببخشید... فلفل لازم ندارید؟ آقای پدر گفت: نه مرسی گفت: باشه ، ممنون درحال رفتن بود که من گفتم:چرا یکم بگیریم آقای پدر گفت: شیرینه؟! گفت: تند و شیرین با هم دو تا بسته خریدیم... پول رو گرفت و گفت : ممنون مامان تو این فرصت براشون ساندویچ گرفته بود ... همه اصرار میکردیم اما گفت: نه مرسی چشمهای برادر کوچیکه برق میزد... دستشو گرفت و رفت دست مامانم توی هوا مونده بود برادر کوچیکه دستشو دراورد و برگشت... ساندویچ رو گرفت ...
ادامه مطلب