در طول سیزده سال رانندگی یکبار بیشتر با یه ماشین دیگه تصادف ن1...بقیه ش با در و درخت بود!!
البت اون یکبار هم کل عناصر مونث خانواده ماشین رو شوهر دادم!
اولش به برادرم زنگ زدم و چون جواب نداد به پدرم... هنوز که هنوزه به خودم میگم میمردی به بابا زنگ نمیزدی ؟!!
بابای من از اون مدل ها بود که همیشه به فکر آبرو بود! یعنی که مردم براش بیشتر مهم بودند
اولین کاری که کرد به لباس هام گیر داد و بعدم کردم توی ماشینش که آبروش نره!
انقدر حواسش به این ماجرا بود که متوجه تصادف نشد!!
بعد از سیزده سال رانندگی دارم دوباره امتحان رانندگی میدم و مغز مشنگم طبق معمول دنبال اراجیف ترین خاطرات...
چیزی که میدونم اینکه آبرو برام مهم نیست ، لااقل آبرویی که پدرم همیشه در وحشت و استرسش بود.
هیچ وقت نمیخوام بخاطر فکر دیگران لحظاتم رو خراب کنم یا آرامش و خوشحالیم رو بخاطر حتی نزدیکترین کسانم ...
« بعد از خاکسپاری، دغدغه آدم ها انتخاب رنگ 1 شونه!»
برچسب:
نویسنده: یوسف رجبی