لوکشین : پارک
... خانواده شمعدانی درحال شام خوردن
یه پسر ظریف حدودا 10 ساله... یه دستش زنبیل ( از همون زنبیلهای دهه 50)... یه دستش ، دست برادر 4-5 سالش
گفت : سلام... ببخشید... فلفل لازم ندارید؟
آقای پدر گفت: نه مرسی
گفت: باشه ، ممنون
درحال رفتن بود که من گفتم:چرا یکم بگیریم
آقای پدر گفت: شیرینه؟!
گفت: تند و شیرین با هم
دو تا بسته خریدیم... پول رو گرفت و گفت : ممنون
مامان تو این فرصت براشون ساندویچ گرفته بود ... همه اصرار میکردیم اما
گفت: نه مرسی
چشمهای برادر کوچیکه برق میزد... دستشو گرفت و رفت
دست مامانم توی هوا مونده بود
برادر کوچیکه دستشو دراورد و برگشت... ساندویچ رو گرفت و رفت
گفت: ممنون
شاهکار بود... هر کلمه ش یک نت بود و سمفونیش شنیدنی.
برچسب: مردان کوچک,مردان کوچک سریال,مردان کوچک حقارتشان را,مرد کوچک,مرد کوچکتر از زن,مرد کوچک من,کوچک مردان بزرگ,مرد کوچک مادر,مرد کوچک رمان,مرد کوچک علی,
نویسنده: یوسف رجبی