خرید بک لینک
میگفت میخوام مهاجرت کنم که در شأن یک انسان باهام رفتار بشه،نمیخوام جوری که توی ایران با مردم برخورد میشد و حریم و هویتشون وحق و حقوقشون زیر سوال میرفت ...دیگه باهام رفتار بشه.هنوز هم میگه قصد برگشتن ندارم ...میخواستم اینو بهتون بگم مهاجرت نکنید که باهاتون درست رفتار کنند ، بلکه این شما هستید که باید درست رفتار کنید.با خودتون عهد ببندید که قراره شخصیت خودتون رو توسعه بدید و بهترش کنید ... قراره کیفیت زندگی خودم رو بهتر کنماگه میخوای این مهاجرت بدرد بخوره ...به جای اینکه رفتار دیگران با تو برات مهم باشه باید هر روز تلاش کنی رفتارهای خودت رو درست کنی.حالا اگه هنوز دارم برخورد چکشی میکنم و دلم میخواد همه گوش به فرمایشات من باشن و منتظرم ببینم خاله و خولا چی گفتن... ول معطلممم«غربال را جلوی کولی گرفت و گفت: منو چطور میبینی؟گفت: هر طور که تو منو میبینی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 12:57

سال ها گذشت تا فهمیدم وقتی یه مرد دلش نمیخواد طلاق بگیره و زندگیش رو دوست داره میره متوصل بابای دختر میشه هر چند اونجا هم با غرور از مشکلات زنش حرف میزنه و آخرش هم میگه میخواد اختلاف تموم بشه از سری قانون های نانوشته مردسالارانه ایرانینمیدونم شاید بخاطر اینکه هر دو هم جنس هستند یا اینکه حقوق یک مرد رو خوب بلدن یا اینکه بفکر آبرو هستن...خلاصه نمیدونم چی باعث میشهولی میدونه که ته این جلسهدختر باید به باباش بگه چشم و ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 12:57

قبل از اینکه به جواب سوال "علم بهتر است یا ثروت؟! " فکر کنم

باید به سوالش فکر میکردم
باید میفهمیدم منظورش اینه که علم و ثروت رو با هم نمیتونم داشته باشم
یه مدت باید کار کرد که پول درس خوندن دربیاد و دوباره ...
با هم جلو بردنش یعنی هیچ کدوم رو درست و درمون نداری


برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 12:57

میگفت فامیل !! حیف شد اینجا فامیل آشنا داری...دیگه نمیتونی بگی یه شهر بزرگ آلمان هستی و میفهمن کجا زندگی میکنی!!گفتم میدونی خوبی چهل سالگی چیه؟!گفت مگه خوبی هم داره؟!گفتم زیادددد....یکیش اینه که به معنای واقعی حرف بقیه برات مهم نیست. همون اول خودت میری میگی من به یه روستا با موقعیت نه چندان خوب مهاجرت کردم! ولی خوشحالم....خیال خودت رو راحت میکنی چون تا چهل سالگی بلاخره یاد گرفتی هیچی مهمتر از خیال خودت نیست!و اینکه میدونم اگه کسی من رو دوست داشته باشه از خوشحالیم خوشحال میشه ...نباشه هم که خب نباشه!! نصف عمرم صرف این شد که ظاهر قضیه یا همون بقول پدر «آبرو» حفظ بشه ! اما قراره نصف دیگه ش جور دیگه بگذره... قراره تمام توانم رو بذارم برای خودم! حالا بقیه فکر کنن من خنگم یا بدبخت یا ...ثابت کردن اینکه خوشبختی و خوشحال نه برای اون کسایی که اصرار دارند بدونن تو بدبختی، فایده داره نه به خوشحالی تو ارزش افزوده میده! دیدی وقتهایی که از شادیت میگی ...آیا بعدش واقعا به خوشحالیت اضافه میشه؟! ...بنظرم شاید حتی نگرانم بشی ...پس خواهرم سکوت کن!توی شغل شاید قضیه یکم فرق کنه اونی که رزومه تو رو دیده و استخدامت کرده میدونه تواناییت چقدره اما داستان اونجاست که باید خودتو به همکاران جلیسوز (تغییر یافته حسود خارجی از نوع پلاستیکی)ت ثابت کنی؟!از سری #مرزهای باریک یکیش همینه که بین شکسته بندی و اعتماد به شنگ تعادل برقرار بشهیعنی هم نخوای خودتو ثابت کنی، هم پا دری نشی که از روت رد بشن و نادیده گرفته بشیامضا فامیل دور برچسبها: مرز باریک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: پنجشنبه 21 تير 1403 ساعت: 22:54

یکم دیر شد!!...جایی که باید بزرگ میشدیم ، پیر شدیم!

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: پنجشنبه 21 تير 1403 ساعت: 22:54

بسیار خسته برای کار کردن و بسیار فقیر برای استراحت

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: پنجشنبه 21 تير 1403 ساعت: 22:54

جادوگر پیربه نظرم مهمتر از زمان هیچ چیز ی نیست.زمان تنها چیزیه که با مصرف شدنش بدون صرف انرژی همزمان خودش رو تولید هم میکنهوقتی یک ثانیه میگذره هم یک ثانیه گذشته و هم ثانیه بعدیش بوجود اومدهزمان یه جادوگرهبا گذشتش چه مشکلاتی رو میتونه حل کنه! توی آینده که خودش یه قسمتی از زمان ، گذشته رو ثبت کرده.و الانیا الانداره گذشته میشهبنظرم زمان خیلی خیلی خیلی وسیع تر از اون چیزیه که روی مچم بسته میشهامضاء: فامیل دور در حالی که ساعتش خوابیده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 19:33

از سلسله مرزهای نامرئی ...
یه مرز باریکی هست بین وابستگی و حرف گوش کنی!
یعنی ممکنه بشدت به یه نفر وابسته باشی اما نه در این حد که به حرفش هم گوش بدی !

بنظرم اینکه بتونی به یه نفر تکیه کنی

اما کار خودت رو جلو ببری و بتونی انتخاب کنی که حرف گوش کنی یا نکنی... از بزرگترین فضیلت هاست!


برچسبها: مرز

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 19:54

در طول سیزده سال رانندگی یکبار بیشتر با یه ماشین دیگه تصادف نکردم...بقیه ش با در و درخت بود!!البت اون یکبار هم کل عناصر مونث خانواده ماشین رو شوهر دادم!اولش به برادرم زنگ زدم و چون جواب نداد به پدرم... هنوز که هنوزه به خودم میگم میمردی به بابا زنگ نمیزدی ؟!!بابای من از اون مدل ها بود که همیشه به فکر آبرو بود! یعنی که مردم براش بیشتر مهم بودنداولین کاری که کرد به لباس هام گیر داد و بعدم کردم توی ماشینش که آبروش نره!انقدر حواسش به این ماجرا بود که متوجه تصادف نشد!!بعد از سیزده سال رانندگی دارم دوباره امتحان رانندگی میدم و مغز مشنگم طبق معمول دنبال اراجیف ترین خاطرات...چیزی که میدونم اینکه آبرو برام مهم نیست ، لااقل آبرویی که پدرم همیشه در وحشت و استرسش بود.هیچ وقت نمیخوام بخاطر فکر دیگران لحظاتم رو خراب کنم یا آرامش و خوشحالیم رو بخاطر حتی نزدیکترین کسانم ...« بعد از خاکسپاری، دغدغه آدم ها انتخاب رنگ نوشابه شونه!» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 19:54

به قول چارلی چاپلین : “زندگی از نمای نزدیک، تراژدی و از نمای دور، کمدی است!

یاد احساس گناه های کودکی افتادم، برای خودش تراژدیی بود...
مادرم همیشه میگفت وجود ادوات موسیقی توی خونه باعث فقر میشه!! مامان بود و تعصباتش.
من باور نداشتم اما وقتی به مشکل مالی میخوردیم که کم هم نبود...به خودم میگفتم لابد تقصیره منه؟!!

کمدیی بود برای خودش!!

امضا: فامیل دور ناظر درام


برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 19:54

در همین اثنایی که خدا صدات رو میشنوه و هر چی میخوای بهت میده،

خیلی حواست رو جمع کن!

مواظب باش غرور نگیرتت و حرف بیجا نزنی که اونم میشنوه و اون وقت....!!؟؟؟

اینم بدونیم

کسی که بلد نباشه بزرگی کنه آخرش یه روز کوچک میشه.


برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 13:05

نمیدونم چی در موردم ممکنه بگید
ولی باور کنید انقدر سطح دغدغههام تغییر کرده که از صبح قربون صدقه صدای یخچالم میرم!!
چه وحشتناکه در یخچال رو باز کنی و ببینی سوخته !! ....

داشتم خودمو خنج میزدم که چه خاک بر سر کنم که ....

بعد از چند دقیقه که در یخچال باز بود صدای موتورش اومد و فهمیدم چراغش سوخته!


برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 13:05

کل یک ربع توی اتوبوس حرف زداولش اینجوری گفت که من دوست دارم با آدم ها ارتباط بر قرار کنم و دوست های زیادی داشته باشم لبخندش محو نمیشد...بنظر میرسید مکالمه سخت ادامه پیدا کنه... اونم با من!! اصن چی داشتم که به مرد سیاه پوست قد بلند عضله ای که ترجیحا آلمانی میخواست صحبت کنه بگم؟!!اما اون خودش ادامه داد...جالبه که دقیقا از ایرادش شروع کرد انقدر از مزیت هاش صحبت کرد که من مبهوت شدم ...اونم من که همیشه بزرگترین ترسم از ندیدن بوده!یک چشم نداشت و بخاطرش کارتی دریافت کرده بود که میتونست کلی تخفیف از فروشگاه ها بگیره وبا پرداخت ۹۰ یورو برای یکسال سوار هر گونه قطار و اتوبوس در سراسر آلمان بشه... گفت میتونه یک نفر هم با خودش سوار کنهبعد هم با مهربونی گفت اگه جایی خواستی سفر کنی میتونی روی بلیط رایگان من حساب کنی!بهش گفتم: میتونی با قلب مهربونی که داری دنیا رو فتح کنی.بهم گفت: چقدر حرفت عجیب بود و دفعه اولیه که یه نفر این رو بهم میگه... همه بهم میگن با قلب مهربونی که داری خیلی آسیب میبینی!!جالبه که دید آدم ها راجع به یک حقیقت انقدر متفاوت باشه... حالا فکر کن راجع به چیزهای غیر قطعی چقدر میتونیم متفاوت فکر کنیم و نظر بدیمو«هیچ چیز قطعی نیست مگر عدم قطعیت.»برچسبها: فرصت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 13:05

به به ۱۴۰۳ هم از راه رسید من همیشه از سالهایی که فرد هستند بیشتر خوشم میادآب و هوای آلمان اینجوریه که پاییز زمستون برف میاد بهار تابستون هم برف میاد ولی فرداش آفتابیه!!امسال سالی که من به چهل سالگی قدم میذارم و این تجربه ای بی مثل برای منهپنج ماه از هاجرو میگذره و باید بگماگرچه میدونستم دو روش برای زندگی کردن وجود داره (روش اول غنیمت شمردن حال هست و عطای آینده رو به لقاش بخشیدن. و روش دوم هم همون سیستم یک سال بخور نون تره بعدش بخور نون کره،… و پذیرش اینکه فکر کردن مسئولیت داره و مسئولیت هم زحمت داره و اگه افتادی توی این راه به میزان زیادی آسفالت میشی….)اما اون چه که عمیقاً در این پنج ماه بهش رسیدم اینه که هیچکدوم از این دو روش بر دیگری ارجح نیست و این نیست که یکی درست باشه و اون یکی غلطهر کسی میتونه برای زندگیش که از اتفاق یک بار هم هست و تکرار نشدنی، تصمیم بگیره.نمیدونم شاید یه روز نظرم عوض بشهاینم یاد گرفتم که من سخت ناآگاهم و نظر و فکرم هیچ دو روزی مثل هم نیست , که اگه نباشه میتونم امیدوار باشم احتمالا مسیر رشد همین میتونه باشه!امضا :فامیل دور در حال آسفالت سه منظوره!! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: جمعه 21 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:05

به یه نقطه ای از زندگی رسیدم که نه حوصله راست گفتن دارم ...نه دروغ گفتن!!

حتی جواب کنجکاوی آدم ها رو هم دلم میخواد اینجوری بدم

تو بیمارستان بدنیا اومدم
از بچگی بزرگ شدم
چند سال سن دارم
تو دوران کودکیم بچه بودم
با رفیقام دوست شدم
بعضی شبا میخوابم خواب میبینم
تو خونمون زندگی میکنم
تا حالا نمردم


برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:43

صفحه بندی