این چند روز فکر میکنم اگه ایران بودم هر روز کمدها رو می ریختم بیرون و مشغول تمیز کردن میشدم ...
این وقتها خانوادم دنبال رزرو جا برای سفر عید میشدند و خانواده همسر هم مشغول فامیل وعده گرفتن که با خودشون ببرن ویلای شمال... این وسط ما طبق دستور همسر می موندیم خونه چون ممکن بود دزد بیاد! و ۱۴-۱۵ روز عید میشد برزخ !
البته امسال ماه رمضون افتاد توی عید ! ربنا باعث شد خانواده من از مسافرت صرف نظر کنند ...از اون طرف بعد از ۷ سال، چند ماه پیش خونه طبقه پایین صاحب دار شد و دیگه کسی نگران خالی موندن خونه و دزد نیست!
چهارشنبه سوری هم که هر بار بدجور منو میسوزند! مامانم یه چند سالی ازم پرسید میشه بریم باغ پدرهمسر ؟! و چون همسر میگفت نه ! من میموندم و چشم های شیطون مامانم که همه رو جمع میکرد توی محوطه خاکی دم خونه و بساط آتیش و تنقلات رو براه میکرد...
اما سفره هفت سین... از اول اسفند سفره میچیدم هم توی شرکت هم خونه...هر سال میرفتم و شمع نماد اون سال رو میخریدم اونم جفتی مادام و موسیو! اما سفره چیدن هم دو سه سالیه از سرم افتاده. پارسال یعنی همین سالی که نفس های آخرشه حتی سفره هم پهن نکردم!
آخه سفره هفت سین به ظرف و تزیینش نیست.
به آدم هایی که دورش میشینن، به عکس هایی که کنار هم میگیرن ، به آرزوهایی که از ته دل برای هم میکنن، به بغل و دست و روبوسی های بعدشه ...
اون وقت تنهایی نشستن و عکس سلفی گرفتن ...؟! بهتر که پهن نکردم!
فقط رفتم شولو(ماهی گلفیشم) رو خریدم! و چه حیف که اینجا ماهی قرمز نیست...اما هنوزم به مامانم میگم وقتی تماس تصویری میگیرم بره کنار شولو بشینه تا اونم ببینم!
خلاصه که عیدهای من با غم و شادی همراه بود و امسال غیر از غم و شادی حس دیگه ای بهش اضافه شده ؛ حس ؟؟؟
امضاء: فامیل دور مشغول خریدن کنوب لاوخ...پر خاصیت بدبو!
برچسب:
نویسنده: یوسف رجبی