وقتی به مهاجرت فکر میکنم یادچیزهایی میافتم که دیگه ازشون خبری نیست...مثل فاصله ،زبان مادری ،خیابونایی که دست انداز هاشو بلدی، کارمند بانکی که وقتی میبینند بلند میشه و به همکارش سفارشت رو میکنه، رستورانی که مراسم سالگرد و تولد گرفتی، همکاران حتی توی شهرهای مختلف، دکتر و کلینیکی که میرفتی،شوفاژهایی که با اولین باد روشن میشد و با همون پیرهن تابستونی پاییز رو طی میکردی.... .
وقتی چمدون میبندی باید فیلم« ۱۰۰ چیز» رو دیده باشی تا بتونی بین هزارتا چیز فقط ۱۰ تا شو انتخاب کنی و با خودت ببری
وقتی میرسی بوی آزادی رو احساس میکنی ، زندگی جدید، کنتری که از صفر شروع شده...
وقتی دنبال خونه و وسایل زندگی میگردی به خودت میگی « فعلا» بعدا اوضاع بهتر میشه
وقتی کارمند بانک سرش رو تکون میده و تو نمیتونی بهش بفهمونی بابا این یه انتقال ساده ست ! یا اینکه خودت باید کل عملیات رو انجام بدی... باز هم میگی عوضش اختلاس نمیکنند
وقتی عین بچه کوچولو بدون مادر و خانواده باید همه چیز رو از اول یادبگیری و فکر کنی چیزهایی که این سی چهل سال یاد گرفتی باید بره توی آرشیو سیر تکاملی بشر و بفهمی توی عصر جدیدی هستی و اونا دیگه منقرض شدند
هیچ جای تجربه و آزمون و خطا هم نداری چون باید هزینه ش رو بدی که...
وقتی کلید گم میکنی و بارها از خودت میپرسی برای چی نذاشتیش توی کیفت یا چرا اون کلید در پشتی رو از دسته کلید در نیاوردی و تعدادش رو کمتر نکردی
وقتی لیز میخوری نمیدونی خدا خدا کنی چیزت نشده باشه که بخوای هزینه بدی... یا لپ تاپت نشکسته باشه!؟
وقتی یادت میره ساعت ۶ در کتابخونه خود به خود قفل میشه و تو بیرون در میمونی و نه کاپشن داری نه موبایل نه کلید خونه و نه ....
وقتی در اثر یه قل اضافه خوردن غذات صدای آژیر خونه رو میذاره روی سرش و فکر میکنی نکنه جریمه بشی
برچسب:
نویسنده: یوسف رجبی