خرید بک لینک

روزی که ویزام دراومد( میگم دراومد چون دقیقا تخم مرغ شانسی بود) و من دو روز بعدش اومدم آلمان ، روی ابرها بودم دیگه هیچ آرزویی نداشتم و فقط لبخند بود و توی چشمام احساس غرور.فکر میکردم من اون آدمی هستم که خدا دوستش داشته و قشنگ بغلش کرده و با اسکورت مسیر غیر ممکن احتمال یک درصد رو کرده ۱۰۰٪ . از اون هرگز های بقول دکتر شکوری «هرگز ، کنارش شاید!» . چهار پنج روزی توی شک بودم و بعد دلهره آینده اومدم سراغم ، ترسیدم نکنه نتونم این آرزوی برآورده شده رو نگه دارم، ترسیدم نکنه نتونم این هدیه رو نگه دارم اما باز بخودم میگفتم :ببین ! تو نظر کرده خدایی! یادت نره چکار برات کرده! یادت نره خودش برات درست کرده خودش هم برات حفظ میکنه
روزی چند بار این بیت رو میخوندم که
گر نگهدار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد!
بعدم باز لبخند و قلبم که بوم بوم میزد
غذا میخوردم و راه میرفتم و نگاه میکردم
نه معده درد بود و نه سردرد
داشتم فکر میکردم اون همه قرص مسکن رو بگو که قراره بی مصرف بمونن
همه چیز هم قشنگ میرفت جلو
انگار بهشت بودم و از خواستن تا داشتن یک نفس بود!
از کارهای اداری تا آشنایی با آدم هایی که کمکم کردند، از خونه مناسب پیدا کردن تا نوبت های اداری گرفتن ، از پیدا کردن وسایلی که میخواستم تا مهربونی آدم هایی که حتی برام میآوردند!...
انگار مثبت اندیشی رو میتونستم درک کنم،اینکه بدونی بهترین اتفاق در بهترین زمان برات میافته و خیالت راحت باشه که یه نفر امورت رو در دست گرفته و داره به بهترین شکل مدیریتش میکنه
انگار دیگه از اون آدمی که هر ده دقیقه پنج دقیقه به گذشته برمیگشت و نشخوار ذهنی میکرد که اگه فلان کار رو کرده بودم فلان میشدم خبری نبود
حتی یادم نمیاومد تا دو ساعت قبل پرواز چه عذابی که نکشیده بودم
دلم میخواست همه آدم هایی که جایی توی زندگیم اذیتم کردند و بهم ناروا نارو زدند رو ببخشم
انگار دلم میخواست همه توی شادیم سهیم باشن
دیگه از اون آدمی که تا اشتباه میکرد به خودش فحش میداد و این اواخر خود زنی میکرد و دائم میگفت دیدی بقیه راست میگن که نمیتونی و خنگی خبری نبود
انگار اصلا دلم نمیومد به نظر کرده خدا چیزی بگم
خودم رو درک میکردم و اشتباه کردن یا خستگیم رو میبخشیدم و میپذیرفتم که حق دارم
خودم رو بی نیازترین میدیدم نه خواسته ای نه آرزویی ، میدونستم باید سخت تلاش کنم و یک تنه جلو برم اما بخودم میگفتم دیدی تونستی پس باز هم میتونی
دیدی تنهایی چه راه هایی رو رفتی پس بازهم میتونی
حتی وقتی بهم گفتند از ایران یک نفر میتونه برام وسیله بیاره برام مهم نبود! انگار 1 هیچ چیز نبودم
وقتی pc pool رو پیدا کردم که میتونستم از کامپیوترش استفاده کنم غرق در شادی شده بودم و تا ساعت ها خداروشکر میکردم
وقتی از توی انباری ملحفه کهنه پیدا کردم کلی خوشحال شدم و شستمش که لحافم خراب نشه
اما وقتی رسیدم به اینکه بگردم دنبال وسایل خونه دیگه اون یدونه بشقاب و لیوانی که آورده بودم برام شد عذاب، دنبال چینی بودم
وقتی حرف از لباس شد بیشتر احساس سرما کردم
وقتی فرصت میکردم به وسایلی که داشتم فکر میکردم و میگفتم کاش فلان چیز هم برام بفرستند!
وقتی اشتباه میکردم باز هم همون خشم و عصبانیت میومد سراغم و باعث میشد بیشتر اشتباه کنم و خسته تر و کم انرژی تر بشم
وقتی لپ تاپ قدیمی سنگینم رو بدوش میکشیدم یا مجبور میشدم تا شب کتابخونه بمونم تا بتونم از سیستم استفاده کنم لحظه شماری میکردم تا یه لپ تاپ نو بخرم
یا برای رسیدن به ملحفه نو قرمز کلی راه رفتم...
انگار لبخندم دوباره داشت محو میشد...
دو روز دیگه میشه یک ماه
و من امروز به خودم اومدم
نمیذارم شادی که تمام وجودم رو گرفته بود و اون لذت زنده بودن و زیستن رو با این چیزها از خودم بگیرم

خدایا این شادی رو از ما نگیر


برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1402 ساعت: 15:51

صفحه بندی