انسان در جستجوی معنا: بعد از بیرون اومدن از طوفان شن، تو دیگه هرگز هرگز اون انسان قبل نیستی.
اگر چه خانواده م با این حرکت انتحاریم سکوت کردند و دیگه مقابلم نایستادند!
اما هنوز نتونستم تکه و پاره های قلبمو بهم بدوزم .
هنوز تکلیفم معلوم نیست، شاید دقیقا بخاطر اینکه توی لحظات خوشیم کنارم بوده و من کلی باهاش خاطرات خوب ساختم
دل کندن از کسی که باهاش خاطرات خوب داری کشنده ست. انگار خودت باید با دستهای خودت بزنی و اون خاطره رو خراب کنی! مگه دیوونه باشی؟!
انقدر این مدت روحم آسیب دیده که حتی بدنمم درد میکنه!
باید باز هم بلند میشدم، پدرمو بغل میکردم و میگفتم هرچی گفتی حق داشتی چون پدری! ، باید راهمو ادامه میدادم و باز هم برای هدفم تلاش میکردم،...
اما آخر شب وقتی میرفتم که خوابو بغل کنم و روحم رو آزاد کنم که بره چند ساعت یه چرخی برای خودش بزنه!
عین بچه ها وای میستاد و توی چشمام نگاه میکرد و با بغض میگفت: من هنوز خوب نشدما!! من هنوز حالم خیلی بده.
اون وقت شروع میکرد به گله و زاری و دیگه نزدیکای صبح یواش یواش خوابش میبرد.
نمیدونم بعد از بیست روز هنوزم باید نشون بدم قوی هستم و باز هم پشت نقاب؟ یا باید ببینن چطور مچاله شدم و شکسته ؟!
برچسب:
نویسنده: یوسف رجبی