با اینکه بجای سه نفر تبدیل به ۵ نفر شدم و شبها ترجیح میدم به کارهام برسم تا اینکه از غصه کارهام خوابم نبره
اما این مخ من از فکرهای فلسفی همیشگیش دست بردار نیست
آخه غیر از شغلم و کارهای خونه و ارائه های بی وقفه دانشگاه و دوره های دیتا ساینس و کلاس فرانسه و دوره مترجمی و کلاس موسیقی و مدیریت چندتا گروه دانشگاهی و گرفتاری های زندگی مشترک ....چرا باید مغز من وقت کنه به فلسفه زندگی فکر کنه
اما خب حالا که داره فکر میکنه ترجیح میدم بنویسم که شاید یه بادی بهش بخوره و موتورش نیمسوز نشه!
داشتم فکر میکردم آیا هیچ بچه ای بخاطر خودش بدنیا میاد؟!
آیا پدر و مادری پیدا میشن که بدور از حرف مردم و اینکه بقیه فکر نکنن ناقص هستن اینکه برای دوران پیریشون عصا پیدا کنن اینکه زندگی خودشون از یکنواختی دربیاد اینکه ...
و کلی خودخواهی دیگه ٫ بخوان بچه داشته باشن؟
آیا پدر و مادری پیدا میشه که بخوان به یه موجود حیات بدند تا اون بتونه رشد کنه و بباله و به انسانیت برسه
آیا داشتن یه همچین فکری ایده آل گرایی بحساب میاد؟
آیا فقط کافیه به این فکر کنی با داشتن بچه ها جنبه هایی از خودت رشد میکنه و البته اشکالی هم نداره که جنبه هایی از اون رو بدلیل ناآگاهی نابود کنی!؟
آیا عشق دادن به بچه خودت کافیه و اینکه اونو تو این دنیا رهاش کنی؟!
برچسب:
نویسنده: یوسف رجبی