در 11 نوامبر 1838، چارلز داروین 29 ساله در دفتر خود نوشت "روز روزها!"، بعد از این که اما خواستگاری او را قبول کرد. آن دو صاحب 10 فرزند شدند و تا زمان مرگ داروین در سال 1882 در کنار یکدیگر ماندند
دست نوشته های داروین درباره ازدواج!!
ازدواج نکنم
آزادی برای رفتن به هر کجا که می خواهم – انتخاب معاشرت کردن یا نکردنبا آدم ها و کمی از آن. – صحبت با آدم های باهوش در کلاب ها –عدم اجبار دیدن فامیل ها، و خم شدن برای هرچیز مسخره ای. – داشتن هزینه و نگرانی بچه ها –شاید دعوا – از دست دادن زمان. – نمی توانی عصر ها کتاب بخوانی – چاقی و کند ذهنی – نگرانی و مسئولیت – پول کمتر برای کتاب و – اگر بچه های زیادیباشد اجبار به تامین غذا – (اما این برای سلامت بد است کهزیاد کار کنی) احتمالا همسرم لندن را دوست نخواهد داشت، پس حکمتبعید و تنزل به یک احمق و تنبل بی کار—
فرماندار می گوید زود وگرنه بعد ها برای کسی که بچه دارد بد است – شخصیت انسان قابل انعطاف تر است – احساسات انسان زنده تر است و اگر کسی زود ازدواج نکند، خوشی های بسیاری را از دست می دهد. – اما اگر همین فردا ازدواج کنم: مشکلات و هزینه های نا تمامی برای گرفتن و مبله کردن یک خانه وجود دارد و – دعوا سر معاشرت نکردن – کار های سر صبح – ناراحتی – از دست دادن وقت هر روز. ( اگر زن آدم یک فرشته باشد و آدم را کوشا نگه دارد). اگر قرار باشد هر روز با همسرم پیاده روی بروم چطور باید کار های خودم را رو به راه کنم؟ -- اوهو!! هیچ وقت نمی توانم فرانسوی یاد بگیرم و – یا در قاره سفر کنم – یا به آمریکا بروم، یا سوار بالن شون یا در یک سفر تنها به ولز بروم – برده بیچاره. – از یک برده هم بد تر می شوی— و سپس فقر وحشتناک، ( مگر اینکه همسر آدم از یک فرشته هم بهتر و ثروتمند باشد) – مهم نیست پسر – خوشحال باش – هیچ کس نمی تواند زندگی تنها را تحمل کند، در سال های پیری، بی دوست و سرد، و بی فرزند زل زدن به صورت خود در حالی که چروک ها دارند ظاهر می شوند. – مهم نیست، به شانس اعتماد کن – یک نگاه سریع بکن – خیلی برده های خوشحال هم وجود دارند –
بچه
بچه – (اگر خدا بخواهد) – همراه همیشگی،(و دوستی در پیری) کسی که آدمی برایش جذابیت دارد، --در معرض عشق و بازی قرار می گیرد. -- -- بهتر از یک سگ است به هر حال. – خانه و کسی که از خانهمراقبت کند— لذت موسیقی و صحبت با زن. – اینچیز ها برای سلامت آدم خوب است. – اما زمان زیادی را هدر می دهد. خدای من، این فکر غیر قابل تحمل است که کسی تمام زندگی را مانند یک زنبور کارگر کار کند و کار و کار و در آخر هیچی نداشته باشد. – نه، این کار را نمی کنم. – تصور کن تمام تنهایی روز را در خانه ای در لندن دود گرفته و کثیف بگذرانی. –تنها یک زن زیبا و یک صندلی و یک آتش خوب را برای خودت تصور کن، و کتاب و احتمالا موسیقی – این صحنه را باواقعیت سیاه رنگ خیابان گریت مارلبرو مقایسه کن.
هجباااا
برچسب:
نویسنده: یوسف رجبی